کشک و دوغ!

آمد او انبان او پر از دروغ

در بساط و سفره آورد کشک و دوغ

چند سالی تیغ او بر شاهرگ

مانده بر جا پوست و استخوانی بی فروغ

باغ سبزی می نمایاند و بسی توصیف کرد

نارسیده لاف مردی می زد و هم از بلوغ

عشق را نا امده قربانی تدبیر کرد!

سرو امید وطن هرگز پذیرد این نبوغ!

راستی، مردانگی، همراهی عهد و وفا

با دروغش آمد و زندگی شد بی فروغ

چند می خواهی بشویی دست از مکر و فریب

تا به کی برگردن مسکین بود زنجیر و یوغ

نیست طنز و هجو و طعنه گفت من

گوشه ی چشمی نگر نه هوش خواهد نه نبوغ


پ.ن:

اندر معنی یوغ

یوغ

جناب دهخدای مرحوم فرموده:

یوغ . (اِ) یغ. آن چوبی بود که بر گردن گاو نهند یعنی بندوق . (لغت فرس اسدی ). چوبی که بر گردن گاو زراعت و گاو گردون گذارند. (ناظم الاطباء) (برهان ) (از انجمن آرا). چوبی که بر گردن گاو قلبه نهند. به هندی جو نامند. (از آنندراج ). چوبی است که برزیگران بر گاو بندند به وقت زمین شکافتن . (فرهنگ اوبهی ). سَمیق . اُرْعُوّة. ربقه . جُغْ در تداول جنوب خراسان : 

همی گفت با او گزاف و دروغ 

مگر کاندر آرد سرش را به یوغ .

ابوشکور بلخی .


ور ایدون که پیش تو گویم دروغ 

دروغ اندرآرد سرم را به یوغ .

ابوشکور بلخی .


چنانکه بینی تاول نکرده کار هگرز

به چوب رام شودیوغ را نهد گردن .

اورمزدی .


تو را گردن دربسته به یوغ 

وگرنه نروی راست با سپار.

لبیبی .


ای آدمی به صورت جسم و به دل ستور

بر گردن تو یوغ من است و سپار هم .

ناصرخسرو.


ای همه قول تو نفاق و دروغ 

پیش دنیا تو گردن اندر یوغ .

سنایی .


چو یکی گاو سروزن شده ای 

جسته از یوغ و ز آماج و سپنج .

سوزنی .


به پیش کوهه ٔ زین برنهاده ایر چو یوغ 

سوار گشته بدان مرکبان رهوارم .

سوزنی .


آفتاب و مه چو دو گاو سیاه 

یوغ بر گردن ببیندشان الاه .

مولوی .


گاو گر یوغی نگیرد می زنند

هیچ گاوی کو نپرد شد نژند؟

مولوی .


صبح ؛ یوغ آماج . سَمیق ؛ چوب یوغ که بر گردن گاو نشیند. (منتهی الارب ).

- یوغ بندگی ؛ کنایه است از قبول اطاعت و عبودیت . (یادداشت مؤلف ).






/ 2 نظر / 50 بازدید